|
گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل/گل از خارم بر آوردی و خار از پای و پای از گٍل |
چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا نا گاه برباید
چو کشتی ام بر اندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چونان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان بدست قعر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:11 توسط یک نفر دیوانه |
پنداشتی٬ چون کوه٬کوه خامش دمسردم؟ بی درد٬سنگ ساکت بی دردم؟ _ نی. قله ام٬ بلندترین قله غرور. اینک درون سینه من التهابهاست. هرگز گمان مبر٬ شد خاطرات تلخ فراموشم هر چند نستوه کوه ساکت و سردم _ لیک آتشفشان مرده خاموشم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:27 توسط یک نفر دیوانه |