تبليغاتX
یادداشت های یک نفر دیوانه

یادداشت های یک نفر دیوانه

گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل/گل از خارم بر آوردی و خار از پای و پای از گٍل

بعد از نزدیک به دو ساعت غلط زدن تو رختخواب و بعد از کلی فکر کردن.فکر کردن به همه چیز آخر به فکرم زد که بیام اینجا.جز اینجا دیگه جایی برای حرف زدن نمونده.کلی خودم فکر کردم و کلی هم افکار بدون اجازه اومدن تو سراچه ذهنم.

خیلی فکرها بی اجازه اومدن.ولی نتونستم بهشون چیزی بگم.فقط تونستم تحویلشون بگیرم تا برن.ولی هر کدومشون که رفت یکی دیگه اومد.بیچاره قلبم .آخه مجبور بود جور این یاد لعنتی رو بکشه  هرچی اون مهمون داره این بجاش خورد بشه.

یه فکر بود به نام زندگی.می گفت از آغاز زندگی اینجا بوده.می گفت آخر به این نتیجه می رسم که اون چه خیال بیهوده ای بوده.خودش میگفت نمی دونم از کجا اومدم.منم نفهمیدم هیچ وقت که اصلا واسه چی اومد؟

یه فکر بود به نام فکر فکر کردن.گفتم بی خیال حریف تو یکی نمی شم من.آخه هر چی بزنمش زمین دوباره یه فکر فکر کردن دیگه میاد جلوم.چه کار می تونم بکنم؟

فکر آینده که اومد خیلی باحال بود.اول اومد گفت راحت باش!زحمت نکش من زیاد تابع اداب مهمان نوازی نیستم.یه چیزی میشه بالاخره .ازش خوشم اومد.گفتم پس هر چه بادا باد!

بعد فکر گذشته اومد!خیلی نامرد بود.همش می گفت ای بدبخت!روزا همه مثل همن.مثل روزهای گذشته.مطمئن باش هیچ فرقی با هم ندارن.هر کاری تا قبل از این کردی بعد از این هم می کنی.پس زیاد وقتتو تلف نکن.کلی حرص خوردم ولی باید تحملش می کردم.

بعد یه فکر دیگه اومد.اسمشو نمی دونم.اولش دست و پام لرزید!یه خورده باهاش نشستم و....

انداختمش بیرون ولی باز اومد.بهش گفتم بالای این فکرخونه نوشته تعطیل عزیز!ولی گفت من سواد ندارم!دلم براش سوخت.خیلی مظلوم بود اخه.گذاشتم بمونه اخه نتونستم بندازمش بیرون.خیلی شیرین بود.گفتم تا هر وقت دلت میخاد اینجا بمون.

بعد هم کرکره این فکر خونه رو کشیدم پایین تا خودم و اون فکر کوچولوی معصوم بمونیم.

ولی خوب بعضی از فکر ها هنوزم از پنجره میان تو و کلی اینجا رو به هم میریزن.چه کنم دیگه اینم یه جور قسمته دیگه...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 5:19 توسط یک نفر دیوانه |