|
گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل/گل از خارم بر آوردی و خار از پای و پای از گٍل |
از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم.چنین روی داد:یک روز٬بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند٬از خواب عمیق بیدار شدم و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند.همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم.پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم«دزد٬دزد٬دزدان نا بکار»مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند. هنگامی که به بازار رسیدم٬جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد بر آورد«این مرد دیوانه است»من سر برداشتم که او را ببینم.خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم٬و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم.و گویی در حال خلسه فریاد زدم«رحمت٬رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند. » چنین بود که من دیوانه شدم. و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم.آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن٬زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند. ولی مبادا که از این امنیت٬زیاد غره شوم.حتی یک دزد هم در زندان از یک دزد دیگر در امان است. جبران خلیل جبران پیامبر و دیوانه کتب دوم:دیوانه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:11 توسط یک نفر دیوانه |
آن کیست کز روی کرم با چون منی یاری کند بر جای بدکاری من یک دم نکوکاری کند زندگی آنقدر وحشتناک شده که دیگه حس می کنم یه دیوونه زنجیری شدم. حس می کنم تمام سلول های بدنم دارن دیوونه بازی در میارن . زندگی اونقدر یکنواخت و مسخره شده که فکر می کنم نقشم حتی از نقش قلمدان صادق هدایت نیز بی رنگ تر شده. حرف صادق هدایت شد!! بوف کور!!! یه سری مسائل به ذهن کج و کوله من خطور کرد که ترجیح می دم تو همین انفرادی تاریک بمونن. یکی می گفت:زندگی 3چیز بیشتر نیست:1-به اجبار به دنیا اومدن.2-با حسرت زندگی کردن و 3-با آرزو مردن ولی زندگی با زجر زندگی کردنه.یعنی بهترش اینه که زندگی زجره!!همین.هیچ چیز دیگه ای هم نیست.چون به دنیا اومدن جزو زندگی نیست و و قتی هم مردی دیگه با آرزو و بی آرزو نداره. آرزو ها فقط وقتی به وجود میان که دست نیافتنی باشن!! این رو زندگی یا همون زجر در گوش من گفته. این زندگی خیلی نا مرده که می ایسته جلوی من و خیلی رک میگه:سرکاری بنده خدا!! ابر با من می گفت:چه تهیدستی مرد. باد باور می کرد. دوست دارم بخوابم ولی نمیشه دوست دارم بخوابم و خواب ببینم ولی نمیشه باید چشمام رو ببندم و دست هامو روی سینه بذارم و دراز بکشم.و همه اینا فقط در یه صورت محقق می شه.!! ...... به هر حال تا یه مدتی این وبلاگ رو تعطیل می کنم.چون احساس می کنم با دست و پایی بسته به تخت با زنجیر دیگه نمی تونم بنویسم!! چون چند وقته ارتقاع گرفتم و دیوانه زنجیری شدم!! هر چند زنجیر هم دیگه چاره کار منو نمی کنه. خدا رو نمی دونم!! دیوانه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 22:13 توسط یک نفر دیوانه |