|
گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل/گل از خارم بر آوردی و خار از پای و پای از گٍل |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:20 توسط یک نفر دیوانه |
اگر این تیر رها گشت ز کف! اگر این تیر نیاید به هدف؟ من و نابودیم آسان! آسان! ... ..... .......... آخرین تیر من از چله گذشت ترکش من دگر از تیر تهیست دیو می آید !دیو دیگر ای بخت سیاهم به تو امیدی نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:4 توسط یک نفر دیوانه |
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که اینگونه بمیریم پی نوشت:تا حالا تو برزخ بودید؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:40 توسط یک نفر دیوانه |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:45 توسط یک نفر دیوانه |
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟ بی تو مردم مردم گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را - بی قید و تکان دادن دستت که: - مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که -عجیب!عاقبت مرد؟ - افسوس - کاشکی می دیدم! من به خود می گویم: چه کسی باور کرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 0:45 توسط یک نفر دیوانه |
با این غروب از غم سبز چمن بگو اندوه سبزه های پریشان به من بگو اندیشه های سوخته ارغوان ببین رمز خیال سوختگان بی سخن بگو آن شد که سر به شانه شمشاد می گذاشت آغوش خاک و بی کسی نسترن بگو شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو آن آب رفته بازنیاید به جوی خشک با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو از ساقیان بزم طربخانه صبوح با خامشان غمزده انجمن بگو زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت وین موج خون که می زندش در دهن بگو سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد این ماجرا به آینه دل شکن بگو آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد سرو سیاه من ز غروب چمن بگو
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 23:48 توسط یک نفر دیوانه |
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 1:39 توسط یک نفر دیوانه |
مرگ را پروای آم نیست که به انگیزه ای اندیشد
اینو یکی می گفت که سر پیچ خیابون ایستاده بود
زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد!
یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند!
اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایساده بود
عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت می دارد!!!
اینو هم یکی دیگه می گفت.
سرو لرزونی که وسط چهار راهه باد وایساده بود
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:8 توسط یک نفر دیوانه |
روزی اگر سراغ من امد به او بگو:
من می شناختم او را نام تو ا همیشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان آن مرد بی قرار روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو: هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش تصویر تو بلند ترین سرو باغ را تحقیر کرده بود روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو: او پاک زیست پاک تر از چشمه های نور همچون زلال اشک یا چون زلال قطره باران به نوبهار آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود می گریست!!! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشگ غوطه ور - آن چشم پاک پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: آن لحظه ای که دیده برای همیشه یست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شاید روزی اگر.... چه؟ او؟ نه آه... نمی آید.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 3:40 توسط یک نفر دیوانه |
چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا نا گاه برباید
چو کشتی ام بر اندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چونان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان بدست قعر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:11 توسط یک نفر دیوانه |
پنداشتی٬ چون کوه٬کوه خامش دمسردم؟ بی درد٬سنگ ساکت بی دردم؟ _ نی. قله ام٬ بلندترین قله غرور. اینک درون سینه من التهابهاست. هرگز گمان مبر٬ شد خاطرات تلخ فراموشم هر چند نستوه کوه ساکت و سردم _ لیک آتشفشان مرده خاموشم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:27 توسط یک نفر دیوانه |
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم که قرین بدت افکند بدین روز؟ گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود گفتم که خدا داد مرادت به وصالش؟ گفتا که مرادم ز وصالش نه همین بود گفتم که چرا مهر تو ای ماه بگردید؟ گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود گفتم که بسی جام طرب خوردی از این پیش گفتا که شفا در قدح باز پسین بود گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی؟ گفتا چه توان کرد مگر عمر همین بود گفتم که ز حافظ به چه حجت شده ای دور؟ گفتا که همه وقت مرا داعیه این بود
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 23:7 توسط یک نفر دیوانه |
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به قطره اشکی نریخته می ماند سکوت!!! سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده! اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های به زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو! و من! برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند گوشی که صدا ها وشناسه ها را در بیهوشیمان بشنود برای تو خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:38 توسط یک نفر دیوانه |
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند؟ آن که زنجیر به پای دل شیدازد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 3:6 توسط یک نفر دیوانه |
.... برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت! چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش٬ خاکستر وجود مرا با خویش٬ می برد باد٬ باد بیابانگرد. ای داد٬ دیدم که گردباد - حتی خاکستر وجود مرا با خود نمی برد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:29 توسط یک نفر دیوانه |
دیدم در آن کویر درختی غریب را محروم از نوتزش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای٬ بی برگ و بار٬زیر نفسهای آفتاب در التهاب٬ در انتظار قطره باران در آرزوی آب ابری رسید - چهره درخت از شعف شکفت دلشاد گشت و گفت: ای ابر٬ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟! غرید تیره ابر٬ برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:27 توسط یک نفر دیوانه |
گفتم : بهار
خنده زد و گفت:
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم:پرنده
گفت:
اینجا پرنده نیست!
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم:درون چشم تو دیگر...؟
گفت:
دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا بجز سکوت سکوتی گزنده نیست!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 19:34 توسط یک نفر دیوانه |
بعد از نزدیک به دو ساعت غلط زدن تو رختخواب و بعد از کلی فکر کردن.فکر کردن به همه چیز آخر به فکرم زد که بیام اینجا.جز اینجا دیگه جایی برای حرف زدن نمونده.کلی خودم فکر کردم و کلی هم افکار بدون اجازه اومدن تو سراچه ذهنم. خیلی فکرها بی اجازه اومدن.ولی نتونستم بهشون چیزی بگم.فقط تونستم تحویلشون بگیرم تا برن.ولی هر کدومشون که رفت یکی دیگه اومد.بیچاره قلبم .آخه مجبور بود جور این یاد لعنتی رو بکشه هرچی اون مهمون داره این بجاش خورد بشه. یه فکر بود به نام زندگی.می گفت از آغاز زندگی اینجا بوده.می گفت آخر به این نتیجه می رسم که اون چه خیال بیهوده ای بوده.خودش میگفت نمی دونم از کجا اومدم.منم نفهمیدم هیچ وقت که اصلا واسه چی اومد؟ یه فکر بود به نام فکر فکر کردن.گفتم بی خیال حریف تو یکی نمی شم من.آخه هر چی بزنمش زمین دوباره یه فکر فکر کردن دیگه میاد جلوم.چه کار می تونم بکنم؟ فکر آینده که اومد خیلی باحال بود.اول اومد گفت راحت باش!زحمت نکش من زیاد تابع اداب مهمان نوازی نیستم.یه چیزی میشه بالاخره .ازش خوشم اومد.گفتم پس هر چه بادا باد! بعد فکر گذشته اومد!خیلی نامرد بود.همش می گفت ای بدبخت!روزا همه مثل همن.مثل روزهای گذشته.مطمئن باش هیچ فرقی با هم ندارن.هر کاری تا قبل از این کردی بعد از این هم می کنی.پس زیاد وقتتو تلف نکن.کلی حرص خوردم ولی باید تحملش می کردم. بعد یه فکر دیگه اومد.اسمشو نمی دونم.اولش دست و پام لرزید!یه خورده باهاش نشستم و.... انداختمش بیرون ولی باز اومد.بهش گفتم بالای این فکرخونه نوشته تعطیل عزیز!ولی گفت من سواد ندارم!دلم براش سوخت.خیلی مظلوم بود اخه.گذاشتم بمونه اخه نتونستم بندازمش بیرون.خیلی شیرین بود.گفتم تا هر وقت دلت میخاد اینجا بمون. بعد هم کرکره این فکر خونه رو کشیدم پایین تا خودم و اون فکر کوچولوی معصوم بمونیم. ولی خوب بعضی از فکر ها هنوزم از پنجره میان تو و کلی اینجا رو به هم میریزن.چه کنم دیگه اینم یه جور قسمته دیگه...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 5:19 توسط یک نفر دیوانه |
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 2:7 توسط یک نفر دیوانه |
دارم فکر می کنم
شاید کاری که تا حالا نکردم
به این که من آدم بدیم با اخلاق های خوب یا آدم خوبیم با اخلاق های بد؟
به این که من همیشه همه رو می رنجونم بعضی وقت ها هم مهربونم یا اینکه همیشه مهربونم بعضی وقت ها همه رو می رنجونم.
به اینکه من زنده ام و عاقبت یه روزی میمیرم یا اینکه من مردم و آخر یه روز زنده می شم؟
به اینکه...
مثله همیشه به جایی نرسیدم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 4:11 توسط یک نفر دیوانه |
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
واژه ای در قفس است!!!
نمی دونم این واژه چیه و تا کی می خواد گرفتار باشه. ولی می دونم که این روز ها درد من یکی همینه که همین واژه از قفس لب های خیلی ها در بیاد.
نمی دونم چیه ولی می دونم وقتی آزاد بشه خیلی خوب می شه.
واژه جون آزاد شو دیگه.
پی نوشت:شنیدی میگن:گنه کرد در بلخ آهنگری.به شوشتر زدند گرن مسگری؟
ولسش کنید واژه ی زندانی در قفس را عشق است
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 1:57 توسط یک نفر دیوانه |
از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم.چنین روی داد:یک روز٬بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند٬از خواب عمیق بیدار شدم و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند.همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم.پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم«دزد٬دزد٬دزدان نا بکار»مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند. هنگامی که به بازار رسیدم٬جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد بر آورد«این مرد دیوانه است»من سر برداشتم که او را ببینم.خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم٬و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم.و گویی در حال خلسه فریاد زدم«رحمت٬رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند. » چنین بود که من دیوانه شدم. و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم.آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن٬زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند. ولی مبادا که از این امنیت٬زیاد غره شوم.حتی یک دزد هم در زندان از یک دزد دیگر در امان است. جبران خلیل جبران پیامبر و دیوانه کتب دوم:دیوانه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:11 توسط یک نفر دیوانه |
آن کیست کز روی کرم با چون منی یاری کند بر جای بدکاری من یک دم نکوکاری کند زندگی آنقدر وحشتناک شده که دیگه حس می کنم یه دیوونه زنجیری شدم. حس می کنم تمام سلول های بدنم دارن دیوونه بازی در میارن . زندگی اونقدر یکنواخت و مسخره شده که فکر می کنم نقشم حتی از نقش قلمدان صادق هدایت نیز بی رنگ تر شده. حرف صادق هدایت شد!! بوف کور!!! یه سری مسائل به ذهن کج و کوله من خطور کرد که ترجیح می دم تو همین انفرادی تاریک بمونن. یکی می گفت:زندگی 3چیز بیشتر نیست:1-به اجبار به دنیا اومدن.2-با حسرت زندگی کردن و 3-با آرزو مردن ولی زندگی با زجر زندگی کردنه.یعنی بهترش اینه که زندگی زجره!!همین.هیچ چیز دیگه ای هم نیست.چون به دنیا اومدن جزو زندگی نیست و و قتی هم مردی دیگه با آرزو و بی آرزو نداره. آرزو ها فقط وقتی به وجود میان که دست نیافتنی باشن!! این رو زندگی یا همون زجر در گوش من گفته. این زندگی خیلی نا مرده که می ایسته جلوی من و خیلی رک میگه:سرکاری بنده خدا!! ابر با من می گفت:چه تهیدستی مرد. باد باور می کرد. دوست دارم بخوابم ولی نمیشه دوست دارم بخوابم و خواب ببینم ولی نمیشه باید چشمام رو ببندم و دست هامو روی سینه بذارم و دراز بکشم.و همه اینا فقط در یه صورت محقق می شه.!! ...... به هر حال تا یه مدتی این وبلاگ رو تعطیل می کنم.چون احساس می کنم با دست و پایی بسته به تخت با زنجیر دیگه نمی تونم بنویسم!! چون چند وقته ارتقاع گرفتم و دیوانه زنجیری شدم!! هر چند زنجیر هم دیگه چاره کار منو نمی کنه. خدا رو نمی دونم!! دیوانه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 22:13 توسط یک نفر دیوانه |
چه بیراهه رفتیم ای دوست از جمع راه ها که به واهی رسیده است زمان کجاست؟ دارد زمانه می بردش در ساحت نظاره تاریخ هستی ام مرزی که می رود به آوای بازها شاید در این تباهی ها در این همیشه باقی ها داستانی نا گفتنی بودست در خلوت تمامی بیراهه های من چه بیراهه رفتیم ای دوست!! 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 1:38 توسط یک نفر دیوانه |
وقتی که کم کم باید سر رو به دیوار بکوبی تا دیگه کلافه نباشی از کجا معلوم؟ شاید بعدش تازه کلافگی شروع بشه فرقی نمی کنه چه اون دنیا چه این دنیا! اصلا کدوم دنیا ها؟ مثل یه احمق نشستم تا این دنیا تموم بشه برم اون دنیا!!! اونجا چه خبره؟ از اینجا بهتره؟ اگه بدتر بود چی؟ هیچی اونوقت باید تا بی نهایت بمونی چون دیگه تمومی نداره پس چه کار کنم؟ بمونم یا برم؟ ساعت کلافگی!!!
این بار ساعت کلافگی فرا رسیده!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:24 توسط یک نفر دیوانه |
شب
با همه سیاهیش
فقط شبه
ولی خوب که نگاه می کنی
می بینی که همه چیو خورده!!
همه رنگ هارو
وقتی بهتر نگاه می کنی
می بینی همه جا شبه!!
حتی صبح ها هم شبه
نه به خاطر اینکه رنگا خورده شدن
به خاطر اینکه همه خوابن
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 2:40 توسط یک نفر دیوانه |
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
هر دانه برفی به قطره اشکی نریخته می ماند!!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 19:17 توسط یک نفر دیوانه |
دیوانگان را عالمی ست که عاقلان را بدان راه نیست
چون خواهی که بدان راه یابی باید که عقل به کلی زایل گردیدی
و چشمان آنچه تا کنون دیدن کردن را دگر بار ندیدی
و مهتر از آن این باشد که گوش ها آنچه تا این زمان شنیدندی بر خلاف گیرند
تا توان راحت زندگی کردن را به دست آوری
دیوانه
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:23 توسط یک نفر دیوانه |
باز دیوانه شدم من ای حبیب باز سودایی شدم من ای طبیب آنقدر دیوانگی بگسسته بند که همه دیوانگان پندم دهند
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 19:44 توسط یک نفر دیوانه |
امروز تصمیم گرفتم دیگه این وبلاگ رو آپ نکنم.
البته معلوم نیست.
شاید خیلی زود تصمیمم عوض بشه.
ولی فعلان این تصمیم رو گرفتم.آخه این وبلاگ دلتنگی ها بود.دلتنگی برای روح دیوانه.نه برای کس دیگه.ولی خوب !هر کی اومد اینجا از نوشته هاش برداشت های دیگه کرد.
منم ایت تصمیم رو گرفتم.تا دیروز هر وقت روح دیوونه می رفت اینجا براش می نوشتم.
ولی از امروز هر وقت دل دیوونه گرفت فقط به یک نفر بد و بیراه می گم
فقط به یک نفر دیوانه!!!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 1:7 توسط یک نفر دیوانه |